شب...
وقتی شب پاشو تو باغا میزاره
نفس گلها می گیره
باره وقتی تاریکی از آسمون می
می گیره دل غنچه ها
وقتی ظلمت قفس گلهارو بسته
گل محبوبه شب بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمیده
بوی عطرش تا ته باغا رسیده
اگه محبوبه رو تو گلدون بزارن
همه اطرافش خار و خز بکارن
اگه دیوار بکشن دور وجودش
اگه تهمت بزنن به تار و پودش
عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه شب توی قلب غنچه ها پناه داره
شبا که گلها تو تاریکی نشستن
همه از وحشت شب چشمارو بستن
تنشون می لرزه از ترس


























یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟