من دلي ديوانه دارم كه زبون سرش نمي شه

هرچي ميگم عشق دروغه، ولي باورش نميشه

آه وناله شده كارم اشك بيهوده مي بارم

دل ساده شده عاشق چه كنم چاره ندارم

عاقبت به دام عشق من گرفتار شدم

با غم و رنج و بال روز و شب يار شدم

اي خدا من با دلم چي كار كنم

كجا از دستش آخه فرار كنم

نميشه از سينه بيرونش كنم

نه دوايي تا كه درمونش كنم

بهتر كه بسوزه تا ديگه عاشق نشه

واسه من اين بي زبون آيينه دق نشه