یا مرگ یا تو....

 

 

شب عروسیه آخر شب خیلی سروصدا هست...

میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه...هرچی منتظر شدن برنگشته درم قفل کرده...

داماد با عجله پشت در راه میره... داره از نگرانی دیوونه میشه...

مامان و بابای دختره پشت در داد میزنن:دنیا...دخترم درو باز کن...

دنیاجون سالمی؟؟؟!!!!

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده درو میشکنه و میرن تو....

دنیای ناز مامان وبابا مثل عروسک قشنگ کف اتاق خوابیده...لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده...ولی رو لباش لبخنده...!!!!

  همه مات ومبهوت دارن به این صحنه نگاه میکنن...

کنار دنیا یه کاغذ هست...یه کاغذی که با خون یکی شده...

بابای دنیا میره جلو...هنوزم چیزی را که میبینه باور نمیکنه...

 

               با دستای لرزون کاغذو برمیداره بازش میکنه و میخونه:

سلام عزیزم:

دارم برات نامه مینویسم...آخرین نامه ی زندگیمو...آخه این جا آخر خط زندگیمه....

کاش منو تو لباس عروسی می دیدی!!!مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟؟؟!!!

علی جون دارم میرم....

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم....میبینی علی بازم دارم باهات حرف میزنم؟؟؟

دیدی بهت گفتم بازم باهم حرف میزنیم...ولی کاش منم حرفای تورو میشنیدم...

دارم میرم چون قسم خوردم...تو هم خوردی یادته؟؟؟

گفتم یا تو یا مرگ...توهم گفتی یادته؟؟؟

علی تو این جا نیستی!من تو لباس عروسم ولی تو کجایی....؟؟!!!

        داماد قلبم تویی...چرا کنرم نمیای؟!؟!؟!

کاش بودی می دیدی دنیلت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه....

کاش بودی می دیدی دنیات تا آخرش رو حرفش موند....

        علی دنیات داره میره که بهت ثابت کنه ...دوستت داشت...

حالا که چشمام دارن سیاهی میرن...حالا که همه ی بدنم داره میلرزه... همه ی زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره....

     روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد...یادته؟؟؟!!!

علی من یادمه...یادمه چطور بزرگترامون...همونایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن....

یادمه که روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون گفت:اگه دوسش داری تنها برو سراغش...

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری....

یادته اون روز چقدر گریه کردم؟!!!

تو اشکامو پاک کردی و گفتی:

         گریه میکنی چشمات قشنگ تر میشه....!!!

میگفتی که من بخندم...حالا علی بیا...

چشام به اندازه ی کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم؟!!!

    هنوز یادمه....

روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشای من نیوفته...

ولی نمی دونست عشق تو... تو قلب منه نه تو چشمام...

روزی که بابام ما رو از شهر و دیار آواره کرد....

چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آیندم پول نداشت....

ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه دستات...

دارم به قولم عمل میکنم....

هنوزم رو حرفم هستم...پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم....

دیگه تو رو ندارم...

نمی تونم ببینم یه جای دستای گرم تو دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه...

همین جا تمومش میکنم...

     واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام....

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میاد...

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم...دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت...

دستم میلرزه...طرح چشمات جلوی جشمامه!!!!

دستمو بگیر...منم باهات میام.......

بابای دنیا نامه تو دستشه!کمرش شکست!!!بالای سر جنازه ی دخترش ایستاده و گریه میکنه...سرشو برگردونه که به جمعیت بهت زده وداغدار پشت سرش بگه چه خاکی برسرش شده که توی چارچوب در یه قامت آشنا می بینه...

آره...بابای علی بود!اونم یه نامه تو دستشه...چشاش قرمزه...

صورتش با اشک یکی شده بود...نگاه دوتا پدر توهم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود....

بابای علی هم اومده بود که نامه ی پسرش روبرسونه به دست دنیا...

      اومده بود بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود...

حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و دنیا بسته...

حالا دیگه تو دوتا قلب پشیمون دو بابا مونده و اشکای سرده مادرو یه دل داغ دیده از یه داماد بدبخت!!!

ما بقی هر چی موند گذر زمانه و آینده و باز اشتباهایی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنن......

 

جرم...

 به تاوان کدامین جرم تنم سنگ بلا خورد؟؟؟

       سکوتم حرفها دارد ببین...خوشی در من مرده!!!

ببین ای خوب دیروزی...کجا بودم و کجا هستم!!!

       تو که همدرد من بودی...ببین با غم چه بشکستم!!!

چه ها گفتند و نشنیدم...بدی کردند و بخشیدم!!!

      زتیغ گریه اشکم ریخت...ولی با درد خندیدم!!!

 

 



ر