نا امیدی

 

نا امیدانه تکیه زدم بردیوار حسرت

                                     

                                          نا امیدی نکشیدی تا بدانی چه کشیدم

 

 

 

 

قطره قطره

قطره قطره

اشکها روحم را نوازش می داد

ناگاه سیلی بر خاست و به آسمان ساز زد

زبانه زد و بر تکه ابری سپید

جمله ای بنوشت تکه ابر توان حملش را نداشت

نوشته ام را نخواست تا با خود ببرد ...آری....

جمله چنین بود:

                    ((یا رب ای کاش آشنایی ها نبود

                                                    یا به دنبالش جدایی ها نبود))

 

صندوقچه

 

آن زمان كه دستانم را لمس كردي...جاي انگشتانت بر شيشه قلبم حك شد.آن زمان كه در

چشمانم خيره گشتي، تاريكي قلبم با روشنايي وجودت درخشش گرفت و گوشه گوشه

پهناي اين صندوقچه را من خود با زبان خويش برايت خواندم. باور كن كه تمامي موجودي اين

صندوقچه از آن توست ....

 

عشق فریاد بی صداست

 

من آن قایق کوچکی هستم در جزیره بی انتهای تنهایی ها
که هر روز شاهد غروب غمناک خورشیدم و
در افق های دور دست تنها تغییر من کلمه
تنهایی است ، آری غبار تنهایی ها ست،
که من در عالم تنهایی تفسیر می کنم و
هزارها بارنغمه تنهایی را برای
تنها دلخوشی زندگیم می سرایم
زمان به سرعت می گذرد
و سکوت وحشتناک
تنهایی بیشتر بر"
قلبم سنگینی میکند
من با تنهایی تولد شده و با تنهایی سالهاست آشنایی
بر قرار کرده و سالهاست در دیار تنهاییها زندگی میکنم

 

 


شهر عشق

 

الهی شهر عشق آتش بگیرید

به غیر از سه نفر

باقیش بمیرد:

یکی یارو ....

یکی مونس یارم....

یکی گریه کند بر حاله زارم. . .!!!

 

مسافر غریبه

 

ای مسافر غریبه چرا قلبم را شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به نا باوری بستی

ای که بی تو تک وتنهام توی این غر بت سنگی

میدونم بر نمی گردی شدی هم رنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عا شقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایق بود

رفتی واز من گرفتی اون نگاه اشنا تو

واسه من بغضی گذاشتی التهاب لحظه ها تو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجام ای غریبه بی وفای

ای غریبه بی وفایی

 

فراموش میکنم

من روز خویش را با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

و ازشوق این محال که دستم به دست توست

من جای راه رفتن پرواز می کنم!!!!

آن لحظه های پر مات در انزوای خویش

یا در میان جمع خاموش می نشینم

موسیقی صدای تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر تو هر چه هست فراموش می کنم